۴۰ روز با بی‌سیم و بغض

به گزارش خبرگزاری ایمنا، نهم اسفند بود، اما کسی خبر نداشت که بهار امسال با صدای موشک آغاز می‌شود. سیدمجید حسینی، رئیس اداره بحران اداره کل بحران، پدافند غیرعامل و HSE شهرداری اصفهان، همان شب بی‌سیم را روشن گذاشت. نه از روی عادت، از روی یک حس عجیب که بعدها فهمید نامش «آماده‌باش» است.

در خانه، دیگر کسی به ساعت نگاه نمی‌کرد. همسرش رمزهای عملیاتی را از بر شده بود؛ «کد ۰۱۲» یعنی تانکر آب. دختر ۱۷ ساله‌اش کنار مادر می‌خوابید و حسینی در اتاق جداگانه. نمی‌خواست صدای زنگ تلفن نیمه‌شب، استرس را به خانه بیاورد، اما استرس راه خودش را پیدا می‌کرد. از زیر در، از لای پرده، از صدای بی‌سیم که در سکوت شب، گویای اتفاقات بود.

چهل روز جنگ رمضان گذشت. چهل روز که در آن، حسینی نه‌فقط هماهنگ‌کننده میان آتش‌نشانی، هلال‌احمر، اورژانس، آب، برق و گاز بود، بلکه شاهد لحظاتی شد که هیچ‌کس نباید ببیند. مادری که خدا را به جان دختر یک مسئول قسم داد. راننده‌ای که آخرین کلمه‌اش «آب» بود. پدری که آجرها را دانه دانه کنار می‌زد و به نیروهای امدادی می‌گفت: «مراقب باشید سقف سنگین است، بچه‌های من زیر آوارند.»

این گزارش، روایت آن چهل روز است؛ از زبان کسی که بی‌سیم دستش بود و دلش پُر از صدای مادرانی که هنوز هم گاهی شب، در گوشش زمزمه می‌کنند: «خودت دختر داری؟»

۴۰ روز با بی‌سیم و بغض

از نهم اسفند تا خیابان‌های بی‌خواب

سیدمجید حسینی ۴۳ ساله، متأهل و پدر یک دختر ۱۷ ساله است. سه سال است که مسئولیت اداره بحران شهرداری اصفهان را بر عهده دارد، اما ۴۰ روز جنگ رمضان، برایش چیزی فراتر از یک مأموریت بود.

از نهم اسفند که خبر بمباران تهران را شنید، وارد فاز عملیاتی شد؛ همان شب سناریوهایی را که سال‌ها روی کاغذ آماده کرده بودند، تبدیل به دستور کار میدانی کرد.

در خانه بی‌سیم روشن بود و دید و بازدید نوروزی تعطیل. حتی نتوانست به دیدار پدرش برود که با دستگاه تنفسی زندگی می‌کند و در همان آپارتمان کنارش بود. همسرش، که حالا دیگر رمزهای عملیاتی را حفظ است، می‌دانست «کد ۰۱۲» یعنی تانکر آب. دخترش هم کنار مادر می‌خوابید و حسینی در اتاق جداگانه، تا مبادا زنگ تلفنِ نیمه‌شب، استرس را به خانه بیاورد.

آن شب؛ مادری که خدا را به دخترش قسم داد

سخت‌ترین شب‌ها، آن‌هایی بود که چند نقطه شهر همزمان آتش می‌گرفت، اما محله «خانه‌اصفهان» برایش تمام‌نشدنی است.

آنجا چهار کودک از سه خانواده فامیل، شب را در خانه پدربزرگ مانده بودند. دو دختر از یک خانواده، یک پسر از خانواده‌ای دیگر و یک دختر از خانواده سوم.

وقتی گروه‌های امدادی به محل رسیدند و دو کودک را زنده از زیر آوار بیرون کشیدند، امید همه را زنده نگه داشت. اما لحظاتی بعد، دو کودک دیگر…

حسینی از بی‌سیم شنید که یکی از کودکان ممکن است زنده بماند؛ مادر دو دختر که آن حوالی حضور داشت، خودش را به او رساند و پرسید: «آن دو بچه‌ای که با آمبولانس رفتند، زنده هستند؟» حسینی که نمی‌خواست امید را از او بگیرد، گفت: «نمی‌دانم. اعلام کردند شاید یکی زنده بماند».

مادر بی‌قرار شد. دنبال آمبولانس دوید. بعد برگشت و با چشمانی که اشک در آن حلقه زده بود، پرسید: «خودت دختر داری؟» حسینی گفت: «بله.» آن‌گاه مادر فریاد زد: «پس به جان دخترت بگو بچه‌م زنده‌ست!»

حسینی دیگر نتوانست حرف بزند. سکوت کرد. بعد از آن، پیگیری کرد و فهمید که آن کودک هم شهید شده است.

۴۰ روز با بی‌سیم و بغض

وقتی آب نبود و راننده شهید شد

سیدمجید حسینی باز هم از روزهای جنگ می‌گوید؛ آن روزی که ترکش به خودرویی در خیابان کاوه اصابت کرد. راننده هنوز هوشیاری داشت. کمربند ایمنی قفل و کیسه هوا باز شده بود. حسینی خودش را به او رساند. راننده با آخرین رمق گفت: «آب… آب…»

اما حسینی آب همراه نداشت. نتوانست کاری کند. راننده همان لحظه شهید شد و او هنوز بعد از هفته‌ها، با گفتن این خاطره، اشک می‌ریزد و می‌گوید: «دنیا جلوی چشمم سیاه شد».

پنجشنبه‌ها در گلستان شهدا

حالا هر پنجشنبه، حسینی به گلستان شهدا می‌رود. سراغ مزار شهدای جنگ رمضان که می‌رود، عکس تک‌تک آن‌ها برایش تداعی‌کننده لحظه بیرون کشیدنشان از زیر آوار است.

یادش می‌آید که چگونه پدرانی صبور، آجرها را دانه دانه کنار می‌زدند و فریاد می‌زدند: «مراقب باشید سقف سنگین است، فرزندان من زیر آوارند».

یک بار در گلستان شهدا به سراغ یکی از اقوام مادر یکی از همان کودکان رفت و به او گفت: «به مادر آن کودک بگویید که به او دروغ نگفتم. در بی‌سیم اعلام کرده بودند شاید زنده بماند». می‌خواسته مادر بداند که آن شب، هیچ‌کس قصد نداشتم دروغ بگویم.

بحران، جنگ و تفاوتشان

حسینی میان بحران‌های طبیعی و جنگ تفاوت قائل است؛ «بلایای طبیعی را خدادادی می‌دانیم و با پیشگیری خسارت‌اش را کم می‌کنیم، اما جنگ هیچ فایده‌ای ندارد جز اینکه از یک کشور متجاوز منفور باشیم.»

او از کمبود تجهیزات لجستیکی و مخابراتی می‌گوید و اینکه اگر بودجه نامحدود داشت، سعی می‌کرد تجهیزات متناسب با مخاطرات شهر را بخرد و نیروهای تاب‌آورتری تربیت کند.

بیزاری از جنگ، تحسین مردمی که ماندند

سیدمجید حسینی این روزها به‌رغم اینکه جنگ تمام شده، زخم‌هایش تازه است. او از جنگ بیزار است؛ چون دیده که چگونه ظالم، بی‌گناه را می‌کشد و مظلوم، تنها با صبر و ایمانش ایستادگی می‌کند.

او از مردمی می‌گوید که در بحران، راه امداد را نبستند و از نوار زرد خطر عبور نکردند. از پدرانی که دو دخترشان را از دست دادند، اما به پای نیروهای امدادی ندویدند و بی‌تابی نکردند.

۴۰ روز با بی‌سیم و بغض

بزرگترین درس جنگ؛ ماندن نه فرار کردن

جنگ رمضان تمام شد، اما آدم‌هایش تمام نشدنی‌اند. سیدمجید حسینی هنوز هر شب بی‌سیم را روشن نمی‌گذارد، اما گوشش هنوز عادت ندارد به سکوت. او می‌گوید از جنگ بیزار است؛ چون دیده که چگونه ظالم، بی‌گناه را می‌کشد و مظلوم تنها با صبر و ایمانش ایستادگی می‌کند.

اما در همین بیزاری، یک چیز را خوب فهمیده: در بحران، آدم‌ها به دو دسته تقسیم می‌شوند؛ آنهایی که فرار می‌کنند و آنهایی که می‌مانند و او ماند به خاطر عشق. عشق به مردمی که حتی وقتی زیر آوارند، باز هم به کسی اعتماد می‌کنند که پشت بی‌سیم نشسته است.

و شاید بزرگترین درس جنگ برای ما همین باشد؛ اینکه در سخت‌ترین لحظات، مردانی هستند که از خواب خود می‌زنند، از خانواده خود می‌گذرند، آب همراه ندارند اما می‌ایستند. نه برای اسم و رسم، برای اینکه وقتی مادری فریاد می‌زند «به جان دخترت»، جوابی داشته باشند برای دل او.

حسینی هنوز هر پنجشنبه به گلستان شهدا می‌رود. نه از روی عادت، از روی تعهد. تعهد به مردمی که در سخت‌ترین شب‌های شهر، فقط یک چیز از او خواستند: راست بگو. و او راست گفت. حتی وقتی راست‌اش سخت بود.

منبع: خبرکیهان وارنا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *