به گزارش خبرگزاری ایمنا از زنجان، زمانی که با خواهر شهید احمدی صحبت میکنی، قبل از هر چیز آرامش صدایش جلب توجه میکند؛ آرامشی که پشت آن دنیایی از خاطره، دلتنگی و افتخار پنهان است؛ برادری که کوچکترین فرزند خانواده بود، اما به گفته خودش «به مقامی رسید که از همه ما بزرگتر شد».
محسن از کودکی آرام و مهربان بود، خواهری که سالها کنارش زندگی کرده است، میگوید: به خدا قسم اینها را فقط به خاطر شهید شدنش نمیگویم. محسن از همان کودکی، بچهای مظلوم، آرام و مهربان بود. هیچوقت اهل اذیت کردن کسی نبود.
خواهر شهید ادامه میدهد: سالها بعد با وجود اینکه در رشته ریاضی درس خوانده بود و میتوانست مسیرهای دیگری را انتخاب کند، تصمیم گرفت وارد سپاه شود، مسیری که شاید آسان نبود، اما خودش آن را با علاقه انتخاب کرد، هرچند اطرافیان میگفتند راههای سادهتری هم هست، اما او میگفت دوست دارد در همین مسیر خدمت کند.
اما در کنار محسن، همسرش هم نقشی بزرگ در ساختن این زندگی داشت؛ زنی سادهزیست و با ایمان که نامش در شناسنامه «رقیه» بود؛ در میان خانواده به «نسترن» شناخته میشد، اما خودش دوست داشت او را رقیه صدا بزنند، زمانی که برای خواستگاری به خانهشان رفته بودیم، به ما گفت: من دوست ندارم برایم عروسی با بزن و برقص بگیرید و در نهایت مراسم سادهای با مولودیخوانی برگزار شد.

«رقیه» معلم بود، اما بیش از هر چیز به تربیت فرزندانش اهمیت میداد، همیشه میگفت بچهها باید طوری تربیت شوند که سربازان خوبی برای آینده باشند.
ثمره این زندگی دو دختر بود؛ فاطمه و معصومه بود؛ فاطمه، دختری آرام، باحجاب و مهربان. خانواده میگویند از کودکی با دیگر بچهها فرق داشت. زمانی که بچهها بازی میکردند، او بیشتر مراقب دیگران بود و حتی در بازیها هم فداکاری میکرد.
یکی از خاطراتی که خانواده از او تعریف میکنند، مربوط به همان سالهای کودکی است؛ وقتی با پسرعموهایش میخواست بازی کند، سریع روسریاش را سر میکرد و میگفت: آنها هنوز به سن تکلیف نرسیدهاند، اما من رسیدهام.
عکس جشن تکلیفش با چادر سفید، حالا برای بسیاری از مردم تصویری فراموشنشدنی شده است؛ چهرهای معصوم که هرکس آن را میبیند، از آرامش و پاکی آن حرف میزند.
خواهر شهید میگوید: در روزهای آخر، محسن آرامتر از همیشه شده بود؛ کمتر حرف میزد و بیشتر در سکوت بود؛ گویی در دلش چیزی را حس میکرد که دیگران نمیدانستند.

آخرین دیدارشان با خانواده در ایام عید بود؛ خانواده به دیدنش رفتند؛ چند روز بعد در حادثهای تلخ، محسن به همراه همسر و دخترش به شهادت رسیدند. تنها معصومه، دختر کوچک خانواده، زنده ماند؛ دختری پنجساله که به گفته خانواده معجزهآسا از میان آوار بیرون آمد.
«معصومه» را از زیر آوار بیرون آوردند و به بیمارستان رساندند؛ آسیب جدی نداشت، اما مدتی بیهوش بود. زمانی که برای لحظهای به هوش آمد، فقط یک بار گفت: «مامان…» و دوباره سکوت کرد.
خواهر شهید در میان اشکهایش جملهای میگوید که همه چیز را خلاصه میکند: من برای محسنم گریه نمیکنم، برادرم را در راه خدا رفت؛ برای « معصومه» گریه میکنم؛ هنوز نمیداند مادر و پدرش شهید شدهاند؛ بارها از او شنیدهام که مامان رقیه کجاست.