وقتی معلم، صبر، همراهی و امید درس می‌دهد

به گزارش خبرگزاری ایمنا، صبح‌های مدرسه بوی کتاب‌های تازه باز شده، صدای آرام ورق‌زدن جزوه‌ها و همهمه‌ کوتاه دانش‌آموزانی که میان درس و رویاهای نوجوانی‌شان رفت‌وآمد می‌کنند، می‌دهد، اما بعضی روزها، ناگهان همه‌چیز تغییر می‌کند؛ انگار حادثه‌ای از راه می‌رسد و جهان را برای چند لحظه از حرکت عادی‌ بیرون می‌کشد. در همان لحظه‌هاست که نقش آدم‌ها معنا پیدا می‌کند؛ بعضی‌ها فقط تماشاگر می‌مانند و بعضی دیگر، ستون می‌شوند برای ایستادن دیگران، درست مثل روزهایی که خبر جنگ، اضطراب را به جان خیلی‌ها انداخت، معلم‌ها فراتر از نقش و وظیفه خود تلاش کردند، پناه ذهن‌های آشفته‌ دانش‌آموزانی باشند که ناگهان با جهانی پر از خبرهای تلخ روبه‌رو شده بودند.

معلم‌ بودن، گاهی خیلی فراتر از تدریس چند صفحه کتاب است. گاهی معلم باید میان ترس و امید بایستد و اجازه ندهد آینده، زیر سایه بحران خاموش شود. دانش‌آموزان شاید سال‌ها بعد فرمول‌ها و تاریخ امتحان‌ها را فراموش کنند، اما هیچ‌وقت یادشان نمی‌رود چه کسی در سخت‌ترین روزها کنارشان نشست، به حرف‌هایشان گوش داد و اجازه نداد احساس تنهایی کنند. در روزهایی که تلفن‌های همراه پر از خبرهای هولناک بود و اضطراب از هر صفحه‌ای بیرون می‌ریخت، معلم‌هایی بودند که حلقه‌های گفت‌وگو ساختند، قرآن خواندند، شب‌ها کنار دانش‌آموزان ماندند و تلاش کردند به آن‌ها یاد دهند که حتی در دل بحران هم می‌شود، ایستاد، فکر کرد و امید را در دل نگه داشت. شاید مهم‌ترین ویژگی یک معلم، همین توانایی عجیب برای «ادامه‌ دادن» باشد؛ ادامه‌ دادن حتی وقتی خودش خسته، غمگین یا زخمی است.

معلم‌ها خوب می‌دانند که نوجوان‌ها بیشتر از آنکه به حرف‌ها گوش کنند، رفتار آدم‌ها را به خاطر می‌سپارند. برای همین، گاهی فقط آرام‌ ماندن یک معلم، خودش تبدیل به درس بزرگی برای یک نسل می‌شود. در روزهایی که بسیاری از خانواده‌ها نگران آینده بودند، برخی معلم‌ها تلاش کردند پرورش و آموزش را تنها به مدرسه و کلاس محدود نکنند؛ مسجد، موکب، جلسات روایت‌نویسی و حلقه‌های شبانه گفت‌وگو را ساختند تا دانش‌آموزان یاد بگیرند که می‌توان حتی در میانه بحران، دست یکدیگر را گرفت و از دل تاریکی، راهی به سمت روشنایی پیدا کرد، اما میان تمام روایت‌هایی که این روزها از مدرسه و جنگ شنیده می‌شود، بعضی چهره‌ها رنگ دیگری دارند؛ آدم‌هایی که رنج را نه در حرف، بلکه در زندگی واقعی تجربه کردند و با این حال، باز هم کنار دیگران ایستادند. همان‌هایی که هم داغ دیدند، هم مسئولیت به دوش کشیدند و هم اجازه ندادند اندوه، آن‌ها را از ادامه راه بازدارد. شاید برای همین است که دانش‌آموزان، این روزها بیشتر از هر چیز، از حضور معلم‌هایشان حرف می‌زنند؛ از اینکه چطور در اوج اضطراب، صدای یک معلم می‌توانست فضای کلاس را آرام کند و چطور بعضی معلم‌ها، حتی بعد از شنیدن تلخ‌ترین خبرهای زندگی‌شان، دوباره به جمع شاگردانشان بازگشتند تا امید را از نو زنده نگه دارند.

در میان همین روایت‌ها، نام «زهرا کاردان‌پور» بیشتر از دیگران تکرار می‌شود؛ معلمی که دانش‌آموزانش او را فقط با درس ریاضی به یاد نمی‌آورند، بلکه از او به‌عنوان زنی یاد می‌کنند که در روزهای سخت، تصویر واقعی ایثار، مسئولیت‌پذیری و صبوری را پیش چشمشان معنا کرد. معلمی که هم‌زمان با داغ سنگین شهادت همسرش، باز هم تلاش کرد کنار دانش‌آموزانش بایستد، آن‌ها را آرام کند و اجازه ندهد مدرسه از نفس بیفتد. حالا روایت دختران یک مدرسه از روزهای جنگ، بیش از هر چیز، روایت معلم‌هایی است که در دل بحران، چراغ امید را روشن نگه داشتند؛ و در میان آن‌ها، قصه «زهرا کاردان‌پور» روایتی است از زنی که ایستادگی را زندگی کرد.

وقتی معلم، صبر، همراهی و امید درس می‌دهد

از کلاس ریاضی تا حلقه سوره فتح؛ مدرسه‌ای که وسط بحران، پناه شد

صدای همهمه از راهروها بلند شده بود. گوشی‌ها یکی‌یکی روشن می‌شدند و خبرها با اضطراب میان دانش‌آموزان می‌چرخید؛ «تهران را زده‌اند، جنگ شده، بعضی جاها هدف قرار گرفته.» چند دقیقه قبل، همه‌چیز عادی بود؛ کلاس‌ها برگزار می‌شد، بعضی دانش‌آموزان آزمون می‌دادند و بعضی در سکوت مطالعه می‌کردند، اما حالا ترس، آرام‌آرام خودش را روی چهره‌ها نشان می‌داد، با این حال آنچه فضای مدرسه را از آشفتگی کامل دور کرد، حضور معلم‌هایی بود که پیش از هر چیز، سعی کردند کنار دانش‌آموزان بمانند.

بعضی روایت‌ها از روزهای آغاز جنگ، فقط روایت انفجار و خبرهای تلخ نیست؛ روایت معلم‌هایی است که در سخت‌ترین روزها، کلاس درس را به پناهگاه روانی دانش‌آموزان تبدیل کردند؛ معلم‌هایی که بعضی از آن‌ها خودشان درگیر سنگین‌ترین داغ‌ها بودند، اما باز هم تلاش کردند ستون آرامش مدرسه باقی بمانند، معلم‌هایی که نام‌شان در خاطر دانش‌آموزان‌شان نقش بسته است و مدام نام معلمی که در ان روزها ستون آرامش کلاس و مدرسه بود، می‌گویند.

وقتی معلم‌ها کنارمان نشستند، انگار ترس کمتر شد

فاطمه کهکشان، دانش‌آموز پایه یازدهم هنوز نخستین ساعات آغاز جنگ را با جزئیات به خاطر دارد، روزی را به یاد می‌آورد که مدرسه ناگهان رنگ دیگری گرفت و در این باره به خبرنگار ایمنا می‌گوید: در مدرسه بودیم و خبرها کم‌کم داشت می‌رسید. همه شوکه شده بودیم. بعضی‌ها گریه می‌کردند، بعضی‌ها مدام اخبار را چک می‌کردند و فضای سنگینی بود، اما چیزی که خیلی در ذهن من مانده، این است که معلم‌ها خیلی سریع آمدند کنارمان. یادم است حلقه زدیم و سوره فتح خواندیم. همان چند دقیقه، انگار حال و هوای مدرسه عوض شد. هنوز استرس بود، اما حضور معلم‌ها باعث می‌شد احساس کنیم تنها نیستیم.

وی می‌افزاید: معلم‌ها تنها برای آرام‌کردن دانش‌آموزان نیامده بودند؛ بلکه تلاش می‌کردند به آن‌ها امید دهند، مدام می‌گفتند نگران نباشید، ما در جبهه حق هستیم. یکی از جمله‌هایی که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم، حرف یکی از معلم‌هایمان به نام خانم کاردان‌پور بود که می‌گفت اگر در مسیر حق باشیم، حتی سختی‌ها هم ما را شکست نمی‌دهد. روزهای بعد وقتی خبر شهادت همسر او را شنیدم، همان جمله‌ها مدام در ذهنم تکرار می‌شد.

فاطمه با اشاره به اینکه روزهای بعد از تعطیلی مدارس، معلم‌ها اجازه ندادند ارتباط دانش‌آموزان با مدرسه قطع شود، ادامه می‌دهد: از همان هفته اول آغاز جنگ رمضان، مسجد تبدیل شد به جایی که دوباره همدیگر را ببینیم، معلم‌ها می‌آمدند، با ما حرف می‌زدند، بحث می‌کردیم، روایت می‌نوشتیم، قرآن می‌خواندیم، حتی وقتی خودشان شرایط روحی سختی داشتند، باز هم کنار ما بودند. برای من خیلی عجیب بود که آدم‌ها در آن وضعیت، به‌جای اینکه درگیر شرایط خودشان باشند، این‌قدر سریع به فکر دیگران می‌افتند و به پناهگاهی برای همه اطرافیان خود تبدیل می‌شند.

این دانش‌اموز پایه یازدهم از شکل‌گیری موکب دانش‌آموزی هم روایت می‌کند؛ جایی که به گفته خودش، فقط یک تجمع ساده نبود و در این باره می‌گوید: در همان روزهایی که به حکم رهبر عزیزمان مقرر شد در میدان خیابان بمانیم، اول کاروان‌های خودرویی داشتیم، اما بعد احساس کردیم، باید یک مکان ثابت داشته باشیم، بنابراین با هم‌فکری معلمانمان به ویژه خانم کاردان‌پور که معلم ریاضی ما است، کم‌کم موکب شکل گرفت و چیزی که آن را متفاوت می‌کرد، فضای گفت‌وگو بود. فقط قرار نبود دور هم جمع شویم و خبر رد و بدل کنیم. معلم‌ها با ما درباره کنترل ترس و اضطراب، امید داشتن و حتی تحلیل اتفاقات حرف می‌زدند. کم‌کم خودمان هم وارد روایت‌نویسی شدیم. با کمک معلم‌ها، شروع کردیم از جنگ نوشتن. هر شب یک جریان فکری و فرهنگی آنجا شکل می‌گرفت.

فاطمه، وقتی به روز شهادت همسر خانم کاردان‌پور می‌رسد، صدایش آرام‌تر می‌شود و ادامه می‌دهد: آن روز که همسر معلم ریاضی ما به شهادت رسیده بود، دوستم زنگ زد و گفت خبرهایی شنیده است، اما خبرها هنوز برایمان قطعی نبود و همه‌ نگران شده بودیم. وقتی خبر تأیید شد، شوکه شدیم. برای ما فقط خبر شهادت یک نفر نبود؛ همسر معلمی بود که سال‌ها کنارمان زندگی کرده بود. چیزی که برای من عجیب بود، این بود که وقتی به همراه دوستانم برای حضور در مراسم تشییع شهید فاطمی همسر معلم‌مان رفتیم، خانم کاردان‌پور را در مراسم دیدیم که بسیار آرام و مقتدر داشتند به بقیه آرامش می‌دادند. من هنوز هم نمی‌توانم آن حجم از صبوری را درک کنم.

وی معلم‌هایش را با یک واژه توصیف می‌کند: اگر بخواهم در یک جمله بگویم، معلم‌های ما همیشه همراه بودند؛ نه فقط برای درس، برای زندگی و در نهایت خانم کاردان‌پور نماد یک زن ایرانی و معلمی فداکار و پناهگاه بوده و راه همسر شهیدش را رهرو است.

وقتی معلم، صبر، همراهی و امید درس می‌دهد

معلم‌ها نمی‌گذاشتند در ترس غرق شویم و با اقتدار از پیروزی همیشگی جبهه حق می‌گفتند

فاطمه مقدسین، دیگر دانش‌آموز پایه یازدهم با بیان اینکه لحظه‌ای که خبر جنگ در مدرسه پیچید، هنوز در فضای آزمون و درس بودم، به خبرنگار ایمنا می‌گوید: سر جلسه مطالعه و آزمون بودیم. من در یک اتاق جدا نشسته بودم که ناگهان صدای همهمه آمد. بچه‌ها شوکه شده بودند. خبرها یکی‌یکی می‌رسید؛ اینکه حمله شده، جاهایی را زده‌اند، اما چیزی که آن لحظه خیلی پررنگ بود، آرامش معلم‌ها بود. مدیر، مربی‌ها و دبیرها مدام سعی می‌کردند ما را آرام کنند.

وی ادامه می‌دهد: معلم‌ها مدام می‌گفتند باید آرام بمانیم و مسیرمان را ادامه دهیم. همین نگاه باعث شد ما هم کمتر دچار آشفتگی شویم و با آرامش بیشتری شرایط را کنترل کنیم، وقتی صبوری معلم‌های خود را دیدم، با تمرکز بیشتری خودم را کنترل کردم و با همراهی خانم کاردان‌پور آن روز را پشت‌سر گذاشتم و آموختم که صبر می‌تواند مسیر صحیح را پیش روی ما باز کند.

این دانش‌آموز پایه یازدهم اضافه می‌کند: بعد از تعطیلی رسمی مدارس، دانش‌آموزان دچار خلأ عجیبی شده بودند، عادت داشتیم هر روز ساعت‌های زیادی کنار هم باشیم. ناگهان همه‌چیز قطع شد، همین باعث می‌شد احساس تنهایی کنیم، اما معلم‌ها خیلی سریع فضاهایی برای دورهم‌ بودن ایجاد کردند؛ اول جمع‌های کوچک و بعد موکب «تا پای جان ایرانمان» را با همراهی هم راه انداختیم، آنجا هر شب کنار هم هستیم، حرف می‌زنیم، روایت می‌نویسیم و درباره اتفاقاتی که تجربه کردیم گفت‌وگو می‌کنیم.

فاطمه با اشاره به اینکه آنچه در موکب شکل گرفت، فراتر از یک برنامه ساده است، می‌گوید: معلم‌ها فقط نمی‌خواستند در موکب سرگرم شویم؛ می‌خواستند بفهمیم چه اتفاقی در حال رخ‌دادن است و چطور باید با آن روبه‌رو شویم. حتی وقتی خودشان خسته و درگیر بودند، باز هم برای ما وقت می‌گذاشتند تا آموزش، تعلیم و تربیت را برای تک تک دانش‌آموزانشان به بهترین شکل ممکن انجام دهند.

فاطمه، روز تشییع شهید فاطمی، همسر خانم کاردان‌پور (معلم ریاضی) را یکی از ماندگارترین تصاویر زندگی‌اش می‌داند و می‌گوید: خانم کاردان‌پور را در مراسم تشییع همسرشان دیدم و برای من نماد یک زن ایرانی بود که استوار و صبور در میان جمع حضور داشت، همسرشان شهید شده بود، اما با آرامش و وقار میان مردم ایستاده بود. ما آمده بودیم به او دلداری دهیم، اما در عمل، او بود که به دیگران آرامش می‌داد.

وی درباره معلم‌هایش می‌گوید: برای ما، معلم فقط کسی نبود که درس بدهد. معلم‌های ما همیشه همدل بودند. حتی وقتی شرایط کشور بحرانی بود، باز هم اولویتشان حال دانش‌آموزها بود، به ویژه خانم کاردان‌پور که معلمی را در معنای حقیقی خود به منصه ظهور رسانده است.

معلم‌ها در جنگ رمضان مدرسه‌مان را سرپا نگه داشتند / معلمان آغازگر راه حق هستند

سارا یوسفی، دانش‌آموز پایه یازدهم از لحظه‌ای که فضای مدرسه ناگهان با خبر جنگ تغییر کرد، به خبرنگار ایمنا می‌گوید: زمان مطالعه بود. پشت میز نشسته بودیم و درس می‌خواندیم که دیدیم همه در حال همههمه هستند و می‌گویند تهران و بیت را زدند، چیزی طول نکشید که خانواده‌ها یکی‌یکی آمده‌اند، دنبال بچه‌ها. کم‌کم فهمیدیم جنگ شده. معلم‌ها آمدند داخل کلاس، حلقه تشکیل دادیم و سوره فتح برای پیروزی و آرامش خواندیم.

وی ادامه می‌دهد: در همان ساعات اولیه، نقش معلم‌ها در آرام نگه‌داشتن فضا محسوس بود، من آن روز اخبار را خیلی دنبال می‌کردم و استرس داشتم، اما حضور معلم‌ها عجیب آرامش می‌داد. کنارمان می‌نشستند، حرف می‌زدند و اجازه نمی‌دادند اضطراب، ذهنی‌مان را درگیر کند.

سارا از شب‌هایی که موکب دانش‌آموزی تبدیل به نقطه امید او و دوستانش شده بود، می‌گوید: بعد از آن همه خبر تلخ، تصمیم گرفتیم در یک جای ثابت که اکنون موکب است، جمع شویم و یکدیگر را ببینیم، شب‌ها که دور هم جمع می‌شویم، انگار وارد یک فضای امن شدیم. تنها خبر رد و بدل نمی‌کردیم؛ معلم‌ها کمک می‌کردند اتفاقات را عمیق‌تر بفهمیم. همین باعث می‌شد آرام‌تر شویم.

وی تأکید می‌کند: معلم‌ها حتی در دل بحران هم آموزش را رها نکردند، هیچ‌وقت نگفتند حالا که جنگ شده است، درس مهم نیست. حتی در موکب، برایمان برنامه‌ریزی درسی می‌کردند، رفع اشکال می‌گذاشتند و کمک می‌کردند تا از مسیر درس عقب نمانیم، معلم‌ها به ویژه خانم کاردان‌پور در موکب برای دانش‌آموزان، دقیق و دلسوزانه برنامه هفتگی می‌نویسند و با جزئیات امور تک‌تک دانش‌آموزان را پیگیری می‌کنند.

این دانش‌آموز پایه یازدهم از دیدار با خانم کاردان‌پور (معلم ریاضی) بعد از شهادت همسرش با بغض می‌گوید: من فکر می‌کردم خانم کاردان‌پور بعد از شهادت همسرش کامل شکسته شود، اما وقتی او را دیدم، باورم نمی‌شد؛ خیلی آرام با همه حرف می‌زد و حتی به دیگران دلداری می‌داد. آنجا بود که معنای واقعی صبر را فهمیدم.

وی اضافه می‌کند: معلم‌ها تنها آموزش‌دهنده نیستند، بلکه آغازگر راه و مسیر حق بودند. آن‌ها کنارمان ایستاده‌اند و با شجاعت و ایستادگی به ما آموختند که باید ادامه دهیم و در این میان خانم کاردان‌پور بیش از همه در این مسیر ما را همراهی می‌کند.

صبر و ایستادگی در معلم معنا می‌شود

فاطمه کریمی، یکی از همکاران زهرا کاردان‌پور که بیش از ۱۰ سال با او دوستی و همکاری داشته است، به خبرنگار ایمنا می‌گوید: آنچه بعد از شهادت همسرش از رفتار و منش او دیدیم، برای تمام همکاران مدرسه حیرت‌آور بود. روز آغاز جنگ، خانم کاردان‌پور سر کلاس بود و در همان لحظات هم سعی می‌کرد، فضای کلاس را مدیریت کند و ذکر و صلوات از لبشان نمی‌افتاد.

وی با بیان اینکه صبر و ایستادگی در معلم معنا می‌شود، ادامه می‌دهد: لحظه‌ای که خبر شهادت همسر خانم کاردان‌پور رسید، در جلسه بودیم و تصور می‌کردیم مدت زیادی از فضا دور شود، اما کمتر از یک هفته بعد دوباره به جمع دانش‌آموزها بازگشت و ارتباطش را ادامه داد و قوی‌تر از قبل تدریس می‌کرد و کنار دانش‌آموزان بود.

کریمی یکی از ویژگی‌های مهم کاردان‌پور را تواضع علمی او می‌داند و می‌گوید: اهل مطالعه و یادگیری است و از دوران دبیرستان مدال المپیاد دارد و از نظر علمی بسیار قوی است، اما هیچ‌وقت این دانش موجب غرورش او نشد و برعکس، هرچه بیشتر یاد می‌گیرد، متواضع‌تر می‌شود، همسرش، شهید فاطمی نیز شخصیتی مشابه خانم کاردان‌پور داشت و همیشه از زبان خانم کاردان‌پور می‌شنیدیم که همسرش چقدر اهل علم‌آموزی و مسئولیت‌پذیری است و این ویژگی مشترک، در زندگی هر دو آن‌ها خیلی پررنگ بود.

وقتی معلم، صبر، همراهی و امید درس می‌دهد

دلم نمی‌خواست بچه‌ها در ترس غرق شوند / حضور در مسیر آموزش و تعلیم بخش بزرگی از دغدغه معلمی است

زهرا کاردان‌پور، معلم ریاضی مدرسه، اکنون راوی روزهایی است که زندگی‌اش برای همیشه تغییر کرد و اکنون از صبح آغاز جنگ که در مدرسه و سرکلاس درس حضور داشته است، به خبرنگار ایمنا می‌گوید: سر کلاس ریاضی بودیم. بچه‌ها سؤال می‌پرسیدند و کلاس در جریان بود که ناگهان صدای همهمه از بیرون آمد. خبرها کم‌کم رسید. خانواده‌ها آمدند دنبال بچه‌ها و فضای مدرسه نگران‌کننده شده بود.

وی با بیان اینکه همان لحظه تصمیم گرفتم نگذارم ترس، فضای کلاس را در اختیار گیرد، ادامه می‌دهد:جنگ به ذات ترسناک است و کسی نمی‌تواند انکارش کند، اما سعی کردم تمرکز بچه‌ها را به کلاس بازگردانم. با بچه‌ها حرف می‌زدم تا آرام شوند و در نهایت درس را ادامه دادم و تلاش کردم آرامش دانش‌آموزانم تا قبل از آمدن والدینشان حفظ شود.

کاردان‌پور اضافه می‌کند: بعد از تعطیلی مدارس، بزرگ‌ترین نگرانی ما این بود که بچه‌ها صبح تا شب در اخبار غرق نشوند. برای همین تصمیم گرفتیم فضاهایی ایجاد کنیم که کنار هم باشند و کنشگری کنند، بنابراین موکب را برپا کردیم و از جلسه‌های گفت‌وگو گرفته تا روایت‌نویسی و آموزش درس‌هایشان را در موکب پیگیری کردیم و تمام تلاش‌مان این بوده است که دانش‌آموزان با آرامش ادامه سال تحصیلی را به پایان برسانند.

بخش سنگین روایت، جایی آغاز می‌شود که کاردان‌پور از روز شهادت همسرش حرف می‌زند و می‌گوید: مشغول آماده‌ کردن خانه‌مان برای آغاز زندگی مشترک بودیم، از ابتدای آشنایی همسرم از شهادت حرف می‌زد و می‌گفت که من روزی به شهادت می‌رسم و تو همسر شهید خواهی شد، به حسش اعتقاد و اعتماد داشتم، اما گمان می‌کردم در آینده‌ای دور این سعادت برایمان رقم بخورد، اما شوق شهادت همسرم او را پیش از انچه در گمان من بود به اوج رساند، آن روز که خبر شهادت همسرم را دادند، جلسه داشتیم که چطور برای بچه‌ها و آموزش غیرحضوری برنامه‌ریزی کنیم. همان‌جا خبر شهادت به من رسید. از صبح از همسرم خبری نداشتم و حس می‌کردم اتفاقی افتاده است، حوالی ظهر بود که تماس گرفتند و خبر را دادند.

وی از همسرش با بغضی آرام یاد می‌کند و ادامه می‌دهد: آدمی نبود که از زیر مسئولیت فرار کند. حتی وقتی پایش آسیب دیده بود و قرار بود عمل کند، باز هم سر کار و مأموریت می‌رفت. همیشه می‌گفت آدم باید کاری را که وظیفه‌اش است، انجام دهد و شانه خالی نکند.

این معلم فداکار می‌گوید: پس از شهادت همسرم، تلاش کردم دوباره به مدرسه بازگردم، نه به‌خاطر فراموش‌ کردن غم‌هایم، بلکه برای ادامه‌ دادن مسیری که به آن باور دارم، مسیری که همسرم از من خواسته است تا با قوت در ان گام بردارم و مستحکم‌تر از قبل ادامه دهم. فکر می‌کنم اگر همسرم بود، دوست نداشت من را درمانده ببیند. برای همین سعی کردم تا جایی که می‌توانم کنار بچه‌ها بمانم. شاید همیشه موفق نبوده باشم، اما تمام تلاشم را کردم تا قوی بمانم.

وی درباره انگیزه معلم‌بودنش اضافه می‌کند: از نوجوانی دغدغه داشتم که مفید باشم، اثر بگذارم و کاری انجام دهم و حضور در مسیر آموزش و تعلیم بچه‌ها بخش بزرگی از دغدغه من را پر کرده است، البته هنوز هم احساس می‌کنم کارهای زیادی مانده که باید انجام دهم.

گاهی یک معلم، تنها کسی نیست که درس دهد؛ گاهی شبیه چراغی است که در تاریک‌ترین روزها، مسیر را نشان می‌دهد. آدم‌ها شاید سال‌ها بعد، جزئیات کتاب‌ها و فرمول‌ها را فراموش کنند، اما هیچ‌وقت یادشان نمی‌رود چه کسی در روزهای سخت، دستشان را رها نکرد. معلم‌ها از آن جنس آدم‌هایی هستند که حتی وقتی خودشان خسته‌اند، باز هم سعی می‌کنند امید را به دیگران منتقل کنند؛ با یک جمله، با یک لبخند، با نشستن کنار دانش‌آموزی که از آینده می‌ترسد. شاید به همین دلیل است که نقش معلم، تنها به کلاس و مدرسه محدود نمی‌شود؛ معلم‌ها در بزنگاه‌های زندگی، تبدیل به بخشی از حافظه و شخصیت آدم‌ها می‌شوند و رد حضورشان، سال‌ها در ذهن شاگردان باقی می‌ماند.

روزهای بحران، آدم‌ها را بیشتر از همیشه آشکار می‌کند؛ برخی عقب می‌کشند و برخی، ستونِ ایستادن دیگران می‌شوند. معلم‌ها از همان آدم‌هایی هستند که در سخت‌ترین شرایط هم سعی می‌کنند، آرامش را زنده نگه دارند، حتی اگر خودشان درگیر درد و داغ باشند. آن‌ها خوب می‌دانند نوجوانی، سنی است که یک جمله، یک رفتار و حتی یک نوع ایستادگی می‌تواند مسیر یک نسل را تغییر دهد. شاید برای همین است که دانش‌آموزان، معلم‌هایشان را فقط با عنوان شغلی به یاد نمی‌آورند، بلکه آن‌ها را با صبر، همراهی، فداکاری و امید می‌شناسند. معلم‌هایی که گاهی بی‌صدا، اما عمیق و ماندگار، به شاگردانشان یاد می‌دهند چگونه میان سختی‌ها، باز هم باید ایستاد و ادامه داد.

منبع: خبرکیهان وارنا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *