جهادی که تمام شدنی نیست

به گزارش خبرگزاری ایمنا، نسیم سرد بهاری می‌وزد. زیر چنارهای مقاوم کنار خیابان روستای قلعه سفید که عمری بیش از صد سال دارند همهمه‌ای برپاست. ازدحام عجیب جمعیت خاطره روزهای عاشورا را در ذهنم تداعی می‌کند که همه ساله در همین مسیر برگزار می‌شود، سبزینگی تازه درختان پرشمار و رنگ سبز روشن در کنار پرچم های رنگارنگی که در دستان جمعیتی که برای تشییع پاسدار شهید جنگ رمضان یعنی «بهمن بهرامی» آمده‌اند ترکیب زیبایی ایجاد کرده است.

خاطره‌های دوران بچگی دائم در ذهنم مرور می‌شوند. خاطرات کودکی که دستش به چادر مادر بود و میان جمعیتی که گریان به تشییع شهدای دفاع مقدس مشغول بودند با خودش به تلفیق عجیب تبریک و تسلیت در کنار هم که روی دیوارها نوشته بود فکر می‌کرد و نمی‌دانست شهادت چه معنایی دارد.

اکنون از سال‌های جنگ تحمیلی اول نزدیک به ۳۸ سال گذشته است و حالا دوباره در همان مسیر تابوت شهیدی پیچیده در پرچمی سه‌ رنگ می رود تا درکنار صف شهدای پرشمار دفاع مقدس، یک شهید مدافع حرم و جنگ تحمیلی دوازده روزه در گلزار شهدای این شهر آرام بگیرد.

هرچندگردش روزگار بافت خانه های قدیمی این روستای قدیمی را تغییر داده اما تک‌تک اسم کوچه‌ها مزین به نام یک شهید است، در انتهای مسیر فلکه شهید موسی جمشیدیان تا گلزار شهدا تا جایی که چشم کار می‌کند جمعیت است. زن و مرد، پیر و جوان، کودک و خردسال . رسیدن کنار پیکر شهید در این ازدحام‌کار دشواری است.

جهادی که تمام شدنی نیست

پرچم زرد «اللهم عجل لولیک الفرج»در دست پسربچه‌ای بازیگوش که با دست دیگرش به کمک مادر کالسکه خواهر کوچکش را هل می‌دهد در کنار صدها پرچم رنگارنگ جمهوری اسلامی ایران که در دستان مردم است هارمونی زیبایی خلق کرده‌است.

در میان راه دختری به همراه مادرش که روی ویلچرنشسته و با پتویی روی پاهای خودش را پوشانده‌است، به جمعیت ملحق می شود . آرام در گوش مادرش که چادر گل گلی خود را روی صورتش کشیده و گریه می‌کند، می‌گوید :مادر مطمئنی حالت خوب است می‌خواهی برگردیم ؟و مادر در میان هق هق گریه‌هایش سری به انکار بالا می‌زند و به رفتن میان خیل تشییع کنندگان شهید ادامه می‌دهد.

مداحی سوار ماشین سرود حماسه سر داده و مردم با اشتیاق با او همراهی می‌کنند، طبق رسم تشییع محله، پیکر پاک شهید «بهمن بهرامی» روبه‌روی مسجد جامع که می‌رسد برای لحظاتی روی زمین آرام می‌گیرد تا با آن جا هم خداحافظی کند، همان مسجدی که سال‌های متمادی در آن به اقامه نماز می‌پرداخت.

سلام بر شاه خراسان و نوای یا رضا جانم رضای مداح در این لحظات اشک اکثر حاضران را جاری می‌کند، مادری خسته طفلش را از آغوش خود جدا می‌کند و برزمین می‌گذارد تا خودش چند قدمی بردارد و لختی استراحت کند اما کودک نوپابه سرعت با مشت کوچک گره کرده‌اش به تأسی از جمعیت به سمت خیابان می‌دود و مادر هم شتابان به دنبال او.

پیکر پاک شهید کم‌ کم به گلزار شهدای قلعه سفید می‌رسد و پس از نماز با بدرقه اشک و صلوات حضار به سوی منزل‌ جاودانه‌اش رهسپار می‌شود،جایی در امتداد صف شهدای گلگون کفن دفاع مقدس.

او می‌رود و من در مسیر برگشت با خودم می‌گویم به‌راستی شهادت چیست که این چنین عزت می‌بخشد،شهادت چیست که این‌قدر زندگی می‌بخشد، این همه هیجان و شور و عشق نهفته در خون شهید از کجا سرچشمه می‌گیرد. دشمن چرا فکر می‌کند ما با کشتن تمام می‌شویم. چرا نمی‌داند هر قطره از خون شهیدان برای ما جوششی است که هرگز به سکون نخواهد رسید.

منبع: خبرکیهان وارنا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *