این شب‌ها سنگر خیابان متعلق به «همه» است

به گزارش خبرگزاری ایمنا، این روزها و شب‌ها، شهرهای ایران حال و هوای دیگری دارد؛ شهرهای کشور، زیر بمباران دشمنان قسم خورده است و مردمی که میدان را رها نکرده‌اند و اجازه نمی‌دهند میدان به دست اجنبی بیفتد؛ در این شب‌ها، شهرها به صحنه‌های شور و حماسه تبدیل شده است؛ صحنه‌هایی که هر کس با حضور خود گوشه‌ای از آن را خلق می‌کند.

خالق صحنه‌های این شب‌ها مردم ایرانند، همه مردم ایران، کوچک و بزرگ، پیر و جوان؛ همه شهرها و شهرستان‌های ایران در این شب‌ها حماسه می‌سازند، از تهران بزرگ گرفته تا کوچک‌ترین شهرستان‌های مرزی ایران؛ همه اقشار این کشور به میدان آمده‌اند، از غنی‌ترین‌ها تا پایین‌ترین اقشار جامعه برای ایران حاضر شده‌اند؛ از اهالی علم و دانش گرفته تا هنرمندان و بازاریان و کارگران، هم و همه پرچم به دست گرفته‌اند و به میانه میدان آمده‌اند.

در بسیاری از رسانه‌های معاند، این گونه نمایش داده می‌شود که تنها اقشار خاصی از مردم در میدانند و این گونه به جامعه داخل کشور و بیرون القا می‌شود که فقط افراد خاصی از این نظام و کشور حمایت می‌کنند؛ این درحالی است که با حضور در میان تجمعات شبانه شهرها به خوبی قابل مشاهده است که از همه اقشار جامعه در صحنه حضور دارند و همه حاضرند جان خود را فدای ایران اسلامی کنند؛ افرادی که در هر سطح اجتماعی حتی با آتش بس و مذاکره در این شرایط نیز موافق نیستند.

این شب‌ها حسین شمقدری، کارگردان و مستندساز جوان کشورمان در قالب برنامه‌ای با نام «کف خیابون» به میدان رفته و با مردم از طیف های و اقشار گوناگون جامعه به گفت‌وگو نشسته است؛ از زن و مردی که اقامت اسپانیا دارند تا دختری که می‌گوید من در اعتراضات دی‌ماه بیرون آمدم اما حالا در حمایت از کشورم خیابان خیابان را رها نمی‌کنم؛ روایتی بی پرده و بدون سانسور از آنچه که این شب ها در میادین و خیابان های شهرها می‌گذرد.

اقامت اسپانیا در جیب داریم اما اصلا به رفتن فکر نمی‌کنیم

در یکی از  این گفت‌وگوها شمقدری با زن و مردی صحبت می‌کند که اقامت اسپانیا دارند و کشورهای اروپایی را دیده‌اند، اما اکنون، در میانه جنگ، وسط میدان شهر حاضر شدند، آن‌ها می‌گویند: اقامت اسپانیا در جیب داریم اما اصلا به رفتن فکر نمی‌کنیم؛ ما می‌مانیم هر وقت ایران امن شد می‌رویم. بعضی به ما می‌گویند اگر بروید شاید شانس بیاورید و زنده بمانید اما ما در جواب آن‌ها فقط می‌خندیم و می‌گوییم: «یک وجب از خاک کشورمان را با هیچ چیز عوض نمیکنیم.»

آن‌ها ادامه می‌دهند: ما آمریکا هم رفتیم و آنجا را هم دیده‌ایم؛ بدبختی و فلاکت در آن کشور است؛ اما برخی فکر می‌کنند برخی مسائل فقط مال ایران است‌.

آن‌ها از نادانی برخی می‌گویند: کسانی که با شنیدن خبر شهادت رهبر هلهله کردند احمق بودند؛ احمق کسی است که فرق دوست و دشمن را نمی‌داند.

امنیتی که کشور خودم به من نداد را ایران به من داد

در گفت‌وگویی دیگر شمقدری به سراغ یک دختر افغانستانی رفته است؛ او می‌گوید: من این همه سال نان و نمک اینجا را خوردم، نمی‌توانم آن را زیر پا بگذارم. من به عنوان یک افغانستانی جانم را برای ایران می‌دهم چون اینجا به دنیا آمده‌ام و بزرگ شده‌ام و امنیتی که کشور خودم نتوانست برای من فراهم کند را ایران به من داد، اینجا توانستم درس بخوانم و به جایگاهی که الان دارم برسم.

او ادامه می‌دهد: هر لحظه ممکن است در این کشور موشک بخورم و شهید شوم اما هیچ مشکلی ندارد؛ ایران به گردن ما حق دارد. من از ایران و مردمش هیچ بدی ندیدم.

اول خودم می‌روم و بعد پسرم

شمقدری به سراغ یک مادر و پسر رفته و با آن‌ها صحبت می‌کند؛ پسر در پاسخ به پرسشی درباره شرایط جنگی این روزها می‌گوید: صدای موشک را می‌شنویم و کمی‌ می‌ترسیم؛ البته مادرم بیشتر می‌ترسد.

مادرش در این باره می‌گوید: وقتی به این فکر می‌کنم که بعد از اصابت موشک ممکن است بچه و خانواده‌ام را پیدا نکنم یا خانه و زندگی‌ام را از دست بدهم، واقعا نگران می‌شوم، اما اگر همه بخواهند از این ترس خانه‌شان را رها کنند و به شهرستان بروند پس چه کسی بایستد و دفاع کند؟

او در پاسخ به این سوال که اگر بگویند برای کشور جان پسرت را فدا کنی، این کار را می‌کنی؟ می‌گوید: من فقط یک پسر دارم ولی اگر بگویند حاضری این پسر جانش را برای کشورش بدهد تا این مملکت پیروز شود می‌گویم: اول خودم می‌روم و بعد پسرم… .

یک نفر باید جلوی این‌ها بایستد و توی دهانشان بزند!

شمقدری با یک مادر که فرزندی دو سال و نیمه دارد گفت‌وگو می‌کند؛ او که ظاهرش خیلی هم شباهتی به انقلابی‌ها ندارد، می‌گوید: پسر دو سال و نیمه‌ام حامین نام دارد و هنوز از پوشک استفاده می‌کند؛ هر موقع میپرسند که اگر آب گرم قطع شد باید چه کنم؟ می‌گویم: خدا بزرگ است اصلا ما به این چیزها فکر نمی‌کنیم؛ این بچه‌های فلسطینی که سال‌ها است در این شرایط زندگی می‌کنند چه کار می‌کنند؟من و پسرم چه فرقی با آن‌ها داریم؟

او در ادامه، از دلیل مقاومتش می‌گوید: ما می‌جنگیم که هم پسر من و هم آن‌ها هم بتوانند در آینده راحت‌تر زندگی کنند. اگر ما به خاطر آب گرم و پوشک بترسیم، دنیا به همان قهقرایی که داشت می‌رفت ادامه می‌دهد. یک نفر باید جلوی این‌ها بایستد و توی دهانشون بزند.

ماشین من خط «۱۱» است!

این بار شمقدری به سراغ رفتگر میانسالی می‌رود که وسط خیابان در حال پرچم گردانی است، ظاهر مرد نشان از سادگی و زحمت کشی او دارد؛ شمقدری از او می‌پرسد چرا به میدان آمده‌ای و او پاسخ می‌دهد: آمده‌ام از ملتم، ایرانم، امامم، امتم دفاع کنم. ایرانم را دوست دارم.

شمقدری به او می‌گوید شاهزاده قرار است بیاید و مردم ایران را نجات دهد، مرد در پاسخ می‌گوید: شاهزاده اگر خوب بود فرار نمی‌کرد؛ این که می‌گوید می‌خواهد برگردد حرف مفت است. نه می‌تواند و نه اجازه می‌دهیم برگردد.

شمقدری از وضعیت مالی و گذران زندگی‌اش می‌پرسد و او جواب می‌دهد: من رفتگرم و حقوقم ۱۷ملیون و ۵۰۰ هزار تومان است؛ چهار بچه دارم و ماشین هم ندارم؛ بعد میخندد و می‌گوید ماشین من «خط ۱۱» است و به دو پایش اشاره می‌کند!

رفتگر زحمتکش با جمله آخرش تیر خلاص را میزند: همان خدایی که ایران را می‌چرخاند زندگی مرا هم می‌چرخاند.

کاروان لاکچری‌ها

 کاروان خودروهای لوکس و لاکچری یکی از سوژه های است که به طور شمقدری خورده، او به میان آن‌ها می‌رود و با آن‌ها صحبت می‌کند؛ یکی از سرنشینان می‌گویند: ماشین میلیاردیم فدای یک تار موی رهبر جدیدمان، جانم فدای رهبرم و کشورم ماشین اصلا مهم نیست. فدای سر ملتم.

هجدهم و نوزدهم دی کف خیابون بودم

شمقدری به سراغ دو دختر می‌رود، از همان‌هایی که شاید کسی باورش نمی‌شود این شب‌ها کف میدان باشند؛ دخترها می‌گویند: ما به خاطر حکومت و رهبرمان این‌جا هستیم؛ آقای خامنه‌ای به عنوان یک رهبر انقدر درست و حساب شده کار انجام داد که همین الان که در کشور نیست، مملکت سر پا مانده و انگار نه انگار که ما الان در جنگ زندگی می‌کنیم.

یکی از آن‌ها می‌گوید که هجدهم و نوزدهم دی به عنوان معترض به گرانی و بی‌کاری به خیابان آمده و ادامه می‌دهد: پایین پل ابوسعید تهران جمعیت زیادی دیدم که سنگ به دست داشتند و مردم را تهدید می‌کردند که اگر بوق نزنید ماشینتان را می‌شکنیم، خانمی را دیدم که با بنزین در حال آتش زدن درخت‌ها و ماشین‌ها بود؛ نزدیکش رفتم و پرسیدم: چرا آتش می‌زنی؟با دشنام پاسخ داد.با خودم گفتم برای این دیوانه‌ها خودم را فدا کنم؟! من معترضم ولی نمی‌خواهم کشورم را نابود کنم.

از او می‌پرسد که از پخش شدن مصاحبه‌اش در شبکه‌های مجازی پخش شود و دشمنان تهدیدش کنند، نمی‌ترسد؟ دختر پاسخ می‌دهد: آن‌ها از من می‌ترسند؛ عزیزانمان لب مرز پشت پدافند تکه تکه می‌شوند و در کشور مردممان در حال شهید شدن هستند؛ خون ما از آن‌ها رنگین‌تر نیست. خون ما از کودکان پاک میناب رنگین‌تر نیست، برای چه باید بترسیم؟

خدا کند که بمیرم، وطن فروش نباشم

شمقدری با بانویی صحبت می‌کند که در ایران زندگی نمی‌کرده و اکنون به ایران آمده است، این بانوی ایرانی می‌گوید: من اصلا ایران نبودم، استانبول زندگی می‌کنم، به خاطر جنگ آمدم. مردم استانبول احساس خفت و خاری دارند چون از مسلمانی فقط اسمش را یدک می‌کشند.

او خطاب به رئیس جمهور و دولت ترکیه به زبان ترکی ادامه می‌دهد: الان نمی شود وسط بازی کنید، این طوری نمی‌شود. نمی‌شود کمی به سمت ایران و کمی به سمت آمریکا باشید؛ چرا مسلمانان از هم حمایت نمی‌کنند، مسلمانی این طور نیست.

این هم‌وطن در پایان می‌گوید: وطن بسوزد و من در جوش و خروش نباشم؟ خدا کند که بمیرم، وطن فروش نباشم.

بکشید ما را ملت ما بیدارتر می‌شود

شمقدری با دختری گفت‌گو می‌کند که روسری‌اش افتاده و پرچم به دست در میدان است، او در پاسخ به سوال درباره پایان جنگ می‌گوید: قطعا ایران پیروز می‌شود؛ ایران ابرقدرت منطقه می‌شود؛ شاید هم ابر قدرت دنیا. به امید خدا کشورگشایی هم می‌کنیم، بحرین و آرارات را هم پس می‌گیریم.

او ادامه می‌دهد: آقای خامنه‌ای واقعا رهبر شجاعی بود؛ حتی اگر یک درصد هم حدس می‌زد که ممکن است شهید شود باز هم فرار نکرد؛ او هیچ وقت فرار نکرد. آقای خامنه‌ای حتی اگر دیکتاتور هم باشد من پشتش می‌ایستم. پشت پسرش هم می‌ایستم.

این دختر با اشاره به جمعیت حاضر در میدان می‌گوید: امام خمینی گفت: بکشید مارا، ملت ما بیدارتر می‌شود.

باید تا پیروزی کامل بجنگیم

شمقدری با دختری صحبت می‌کند که شاید کسی باورش نشود این فرد انقلابی باشد، او می‌گوید: شاهزاده کجاست؟ چرا بین مردم نیست؟ من هجدهم و نوزدهم بین مردم معترض بودم، اما او حتی تا ترکیه هم نیامد تا جواب مارا بدهد. آن موقع هم فقط یک سری جوان کشته شدند.

این دختر ادامه می‌دهد: من هجدهم و نوزدهم دی آمدم برای اعتراضی که داشتم، نه برای شاهزاده بلکه برای اعتراض، که دیدم به جای خوبی کشیده نشد و من عقب نشستم.

او می‌گوید: یک موی گربه من به کل هیکل آن شاهزاده می‌ارزد.

این هم‌وطن معتقد است که در این زمان سازش معنا ندارد و باید تا پیروزی کامل بجنگیم و می‌گوید: پیروزی یعنی حرف ایران، حرف اول باشد. ما تعیین کنیم چه کسی تحریم شود. تا جایی که رهبر دستور بدهند ما در میدان هستیم.

به گزارش ایمنا، این روزها و شب‌ها صحنه‌هایی در میدان و کف خیابون می‌بینیم که شاید خودمان هم سخت باورش کنیم، این شب‌ها میادین و خیابان‌های شهر مملو از ایرانی است؛ ایرانیان وطن دوست، ایرانیان شجاع، ایرانیان مقاوم، ایرانیان متحد و ایرانیان فرهیخته از همه طیف ها و گروه ها و آنچه گفتیم روایت بخش کوچکی از این مردم شریف بود.

این شب‌ها، در میانه جنگ تمام عیار و بمباران شهرها، کسی نمی‌تواند ادعا کند که افراد حاضر در میدان جو زده شده‌اند یا برای پول و منافع دیگر وسط میدان آمده‌اند؛ این مردم برای لحظه لحظه حضورشان در سطح شهر، حرف برای گفتن دارند، پشت تک تک شعارهایشان شعور موج می‌زند و برای جانی که به میان آورده‌اند، پر از تفکرند، حتی اگر ظاهرشان با انتظارات معمول ما همخوانی نداشته باشد.

چاوشی چقدر خوب خواند که «میان دشمن و وطن، ننگ بر آنکه شک کند.» و این مردم ثابت کرده‌اند در راه دفاع از میهن شک به دل راه نمی‌دهند.

منبع: خبرکیهان وارنا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *