روایت کودک شش‌ماهه‌ای که دیگر بابا ندارد

به گزارش خبرگزاری ایمنا از زنجان؛ نامش هانیه است؛ مطمنم ۲۰ سال بیشتر ندارد؛ یک دختر جوان، لاغر و نحیف؛ لباس سیاه بر تن کرده است.

تمام مدت آرام و ساکت نشسته و در فکر فرو رفته است؛ بی‌آنکه حرفی بزند. سکوتش سنگین است، انگار هزاران حرف در دل دارد که هیچ‌کدام راهی به لب‌هایش پیدا نمی‌کند. تنها لبخندی تلخ گوشه لبش نشسته آن‌هم به اجبار؛ لبخندی که بیشتر از هر گریه‌ای درد را نشان می‌دهد.

هر چند لحظه یک‌بار نگاهش آرام به کودک شش‌ماهه‌اش می‌افتد؛ کودکی کوچک که بی‌خبر از همه‌چیز در آغوش مادر آرام گرفته است.

نگاه مادر روی صورت کودک می‌ماند، انگار در چهره او ردی از پدر را جست‌وجو می‌کند؛ پدری که دیگر نیست، اما نام و یادش هنوز در دلشان زنده است.

این دختر جوان تنها دو سال است که ازدواج کرده بود؛ دو سالی که با رویاهای ساده و امیدهای بزرگ آغاز شد.

هنوز آن روزهای شیرین چندان دور نشده‌اند، اما حالا در سکوتی عمیق نشسته است؛ مادری جوان که در آغوشش آینده‌ای کوچک را نگه داشته و در دلش خاطره مردی را که خیلی زود از کنارش پر کشد.

هانیه هنوز شوق همان روزِ بیستم اردیبهشت را در دل دارد؛ روزی که زندگی‌شان به هم گره خورد و لبخند امید در چشمان هر دو نفر جوانه زد، روزی که با دست‌هایی پر از آرزو، آغاز راهی مشترک را جشن گرفتند و خیال سال‌های بلند کنار هم بودن را در دل پروراندند.

و حالا او کودکی شش‌ماهه  در آغوش دارد؛ کودکی کوچک و معصوم که هنوز فرصت نکرده است نام گرم پدرش را صدا بزند و بگوید «بابا».

اما روزی بزرگ خواهد شد و از زبان همه خواهد شنید که پدری داشت که با دلِ بزرگ و روحی جوانمرد، برای آرامش سرزمینش از جان گذشت.

پدری که نامش «محمدمهدی فتحی» بود؛ جوانی ۲۳ ساله که دهم اسفند پر کشید. مردی که خیلی زود رفت، اما داستان زندگی‌اش در دل خیلی‌ها باقی ماند.

روزی این کودک از زبان مادرش، از زبان مردم شهر و از زبان کسانی که او را می‌شناختند خواهد شنید که پدرش تنها یک نام نبود؛ مردی بود که برای باورهایش ایستاد، برای آرامش سرزمینش از جان گذشت و نامش را در دل زمان جا گذاشت.

منبع: خبرکیهان وارنا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *